سرزمین دوستی و آزادی

به دنبال شادیها باشید دردها وغمها خودشان به سراغ شمامی آیند.

دیروز ظهر وقتی رفتم خونه،بعد اینکه کفشامو درآوردم ورفتم داخل میخواستم بشینم  یکی از اهل خونه پرسید پس ماشین کو؟!چرا نیاوردیش داخل؟! وآنگاه بود که یادمان افتاد ماشین در مغازه است!

خلاصه بی حال برگشتیم! وقتی رسیدم دیدم که ماشین همون جاست ولی اصلا در ماشین رو قفل هم نکرده بودم م وهمونجوری اونجا بوده تا من برگشتم!!!

 حالش خیلی بد بود از بی توجهی های من! از دیروز بام قهره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 10:1  توسط تیرداد  | 

شخصی بیکار بود، او را گفتند چه میکنی؟!

 اندکی تامل کرد وگفت: هیچی!

منبع گلستان تیرداد، جلد چهاردهم، ص 1562، حکایت سوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 17:43  توسط تیرداد  | 

با اینکه خیلی از تمدن غرب مثل آزادی بیان،آزادی مذهب،آزادی پوشش و..... خوشم میاد ودوسش دارم اما اینو نمیتونم تحمل کنم که تخم مرغ نیمرو رو خالی خالی میخورن !

اونم بدون نون وپیاز!

اونم با قاشق!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 16:19  توسط تیرداد  | 

یعنی چی که الهه منصوریان تو مسابقات آسیایی کارته اولین بازیش رو با قدرت انجام داد؟!

یکی بمن بگه این قدرت کیه؟!

پس این ...چه میکنن؟!!!!

 

 ت ن: فعلا کم میام! درگیرم و کم وقت!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 12:34  توسط تیرداد  | 

قابل توجه ایات عظام و مراجع  محترم وهمه کسانی که دستی در فتوا دارن وبه جای دیگران فکر مینن و احساس میکنن عقلشان کامل هست ودیگران ناقص العقلن! مشگلی دارم که جوابی برایش نمیدارم و آن اینست که یک تراول پنجاه هزار تومنی رو بهم انداختن(لابد اینجا میگین خاک توسرت وحتما بگویید چون حق دارین! از تیرداد بعیده!)

حالا موندم چکارش کنم؟چراضررش رو من بدهم؟ایا حقم است که ضررش را من بدهم؟!آیا...؟!

1-آیا من هم به کسی بندازمش وجلوی ضرررا بگیرم؟!

2-آیا بدمش بانک باطلش کنه ومن ضررش رو بکنم؟!

3-آیا خودم پارش کنم وبازهم ضررش رو خودم بکنم؟!

4-آیا شما چه پیشنهادی دارین ایات عظام ومراجع مورترحم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 9:10  توسط تیرداد  | 

خیلی خوشتیپ! خیلی شیک پوش! وخیلی با ادب سلام میکنه ومیگه: آقا میشه برنامه کلاسی دانشگاه رو واسم بگیری؟

من: باشه! بزارین این سندسمکارتو بنویسم! الان واسطون میگیرم.

منتظر میمونه تا کارم تموم شه!

من:دانشگاتون چیه؟!

اون: علمی کاربردی!

 من: خوب سامانه سجاده! شماره کاربریتون؟!

 اون: شماره کاربری چیه؟!

 من: خوب همون شماره دانشجوییتون؟!

اون: من هنوز دانشگاه نرفتم! اگه بشه بهمن ماه میخوام برم ثبت نام!

من:بعدش:وبعدش: وبعدش: وبعدش: وبعدش اینجوریم:

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 18:34  توسط تیرداد  | 

یاهومسنجرم همیشه روشنه! برا کارم نیازش دارم! یه تعدادی هم ای دی رو ادلیستم هستن که بیشترشون اصلا یادم نمیان مال کیان یا کی هستن! بعضی وقتها اما به ندرت می بینی چراغی روشن میشه ازشون!که الان یه چراغ روشن شد! منم بیکار بودم اون لحظه! بهش سلام کردم ویه گل براش فرستادم! اصلنم بیشتر نمیخواستم ادامه بدم که گفت: میسی(دیگه فهمیدم خانمه اما کیه نمیدونم!)

بعدش گفت:میخوام یه خواهش بکنم! میشه دیگه بمن پیام ندین!

این حرفشو یه جور توهین بخودم حس کردم! اصلا یه حس خیلی بد بهم داد!طوری که الان ناراحتم هنوز!

یعنی کار اشتباهی کردم نمیدونم؟! آخه یه جوری گفت که انگار من هر روز در خونشون مزاحمشم! یا چپ راست بهش زنگ میزنم و براش پیام میفرستم!

 نمیدونم !!!شاید بی ادبی کردم؟! بازم نمیدونم! ولی اصلا خیلی حالم بد شد شد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:48  توسط تیرداد  | 

من از همین جا اعلام میدارم و قبل از مردنم تکذیب مینمایم که تمام حرفایی که توسط صداوسیما بعد از مرگم از طرف من زده میشود واقعیت ندارد ودروغ است!

من نه کنسرتی برای کمک به کودکان مظلوم فلان کشور برگزار کرده ام نه به حزب وگروه خاصی تعلق دارم!!!

 ت ن: یعنی اگه منم یه روز بمیرم کسی برام پست تسلیت میزاره یا اصلا کسی میفهمه؟!البته حالا حالاها هستم!ذوق مرگ نشین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:37  توسط تیرداد  | 

لیست شماره های سیم کارت هایی که دارم پنج برگه آچار میشه! براینکه مشتری اذیت نکنه وهی برم سیم کارتا رو بیارم بریزم جلوش ، تایپشون کردم و چسبوندمشون رو دیوار! دقیقا پنج برگه آچار میشن! حالا مشتری اومده میگه: شماره چی داری؟

میگم: اوناها رو دیوارن!

یه نگاه میکنه و یه جوری میگه: همینان؟! ومیره!(که انگار میخواد یه چندصد تایی بخره!)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 10:23  توسط تیرداد  | 

فکرش را بکنید:

اگر روزی برسد که انسان رباطی بسازد که هم حس داشته باشد وهم تولید مثل کند!

شاید هم ما همان رباطیم؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 17:56  توسط تیرداد  | 

برای دشمنانتان هیچ گاه آرزوی بد نکنید! چون او هم دشمنی دار که شمایید!

(اصول تیرداد. جلد همیشگی)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 12:11  توسط تیرداد  | 

حدود یه ماهی میشه انگشت نشونه دست راستم با انگشت وسطی دست چپم درد میکنه! باور کنین راست میگم! هرچی فکر میکنم بتونم علتش رو پیدا کنم نمیشه! اما دواحتمال از همه بیشتره :

اولی: از شمردن پول زیاده!

دومی:از نوشتن پست زیاده!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 17:38  توسط تیرداد  | 

احمق هایی هستن که فکر میکنن وقتی آدم از خوبی های غربی ها یا شرقی ها حرف میزنه داره طرفداری اونها رو میکنه! این احمق ها به راحتی آدم رو به وطن فروشی وخیانت متهم میکنن! در حالی که خودشون قدرت تفکر ندارن وچون توان تفکر ندارن دیگران را نادان فرض میکنن! وبدبختانه تعدادشون هم بیشماره!

چطور مردمی که حدود هفت هزار سال پیش تونستن خط رو اختراع کنن(تمدن جیرفت)! حدود پنج هزار سال پیش تونستن اولین جراحی مغز رو انجام بدن و اولین انیمیشن و اولین چشم مصنوعی جهان رو بسازند( تمدن شهر سوخته سیستان) و حدود دوهزار وپانصد سال پیش بزرگترین، پیشرفته ترین و آزادترین کشور دنیا رو داشته باشن(هخامنشیان) در عصر حاضر یکی از عقب مونده ترین کشورهان؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 19:4  توسط تیرداد  | 

هنوز تو کف اینم که با اینکه اندیمشک شهر کوچیکیه وبا حومه واینا جمعیتش حدود دویست هزار نفری میشه اما چطور همه تهرانی ها با پانزده میلیون نفر جمعیت همشهری منن؟!به جان خودم راس میگم! چطور؟!

آغا من هر وقت زنگ میزنم به یه شرکتی! دفتری! مغازه ای! و هرجایی تو تهران که جنسی سفارش بدم وبخرم اولین چیزی که طرف میگه اینه: بچه کجایی؟

من : خوزستان. اندیمشک!

طرف: آها منم بچه همون ورام!

ت ن:بچه ها تهرون بگین جریان چیه؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 10:23  توسط تیرداد  | 

چند تا دلیل میتونه داشته باشه که هیچ پسری یا بهتر بگم مردا خیلی کم واسه من  نظر میزارن و دوستای من اکثرا خانمن!:

1: من خیلی خوشتیپم

2-من خیلی باحالم

3-من پسر خوبیم

4-من خیلی با کلاسم

5-من خیلی منم حتی بیشتر از یک منم

6-و....

شما چی اندیشه میکنین؟! نامردین دروغ بگین ! مخصوصا تو!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 19:11  توسط تیرداد  | 



این عکس جوی فاضلاب جلوی مغازست! شب دهم محرم!
ت ن:اگه کیفیتش بده شرمنده! با گوشی قدیمی خودم گرفتم! شما که میدونین کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره!
 دوست داشتم از خیابانو هم واستون عکس بزارم! از عکسای لیوان های یه بار مصرفی که هنوز بعضی هاش تو گوشه خیابونه که...!!!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 16:45  توسط تیرداد  | 

خواب اول: چند شب پیش خواب دیدم یکی از دوستای مجازی اومده بود دیدنم( حالا نمیگم کیه شاید شما باشین!). بعد نمیدونم چرا سد دز همو دیدیم؟!آغا تو قایق بود بعد من میخواستم برم پیشش رفتم زیر آب! خلاصه شنا بلد بودم هرجوری بود اومدم بیرون! بعدش رفتیم سوار ماشین اون شدیم!ووو چه ماشینی بود؟! یه ماشین قرمز خوشگل ردیف از این روبازا که اصلا نمیدونم چی بود! دیروز یه ماشین تو برنامهthe cars دیدم یه لامبور گینی خوشگل که شبیه اون ماشینه بود! خلاصه سوار شدیم ورفتیم تو اتوبان! مسیر رو برعکس میرفتیم! به دوستم گفتم باو  داری اشتباه میری!  اما هرچی میخواست از دوربرگردونا برگرده اونقده سرعتش زیاد بود که نمیشد! خلاصه فک کنم همینجوری رففتیم تا اراک شایدم قم ! بعدش دقیقا جلو پلیس راه از رو مانع تو بلوار دور زدیم که پلیسه صدامون زد: گفت چتونه بابا؟! وایسین تا خودم بتون راه رو نشون بدم! چرا برعکس میرین؟! بقیش دیگه درست حسابی یادم نیست!!!

خوا ب دوم: آغا خواب دیدم داشتیم تو مغازه هرویین و کراک میفروختیم! من ویکی از بچه ها( این دیگه از عوارض دیدن سریال بریکینک بد)!!! خلاصه دیروز به رفیقم گفتم: حجت! پسر خواب دیدم داریم با هم مواد میفروشیم! من هی میگم با این چه کاریه؟! تو هی  مخالفی ومیفروشی!

گفت:اتفاقا تو فکرشم یه مغازه بگیرم کنار اتوبان بزنم تو کارش!!!

 ومن:


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 10:23  توسط تیرداد  | 

مشتری: سی دی خام داری؟!

 من: بله!

مشری: میشه امتحانش بکنی!!!

من:


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 18:42  توسط تیرداد  | 

شمام مث من اگه فقط نیم ساعت وقت برا خوابیدن داشته باشید وخیلی هم خسته و به خواب نیازمند باشید تو این نیم ساعت هم شیر آب سینگ چکه میکنه؟! هم باد در رو بهم میزنه؟! هم دوستی که اصلا رابطه ای باش ندارین به موبایلتون زنگ میزنه؟! هم نون خشکی میاد تو کوچتون با بلندگو داد میزنه نون خشکی؟! هم مامور برق میاد کنتور بنویسه؟!هم یه ماشین با بوق ممتد از تو خیابونتون رد میشه؟!هم اعضای خونواده حرفاشون یادشون میفته؟! هم...؟! یا فقط من اینجوریم؟!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 16:26  توسط تیرداد  | 

آغا من موندم توش نوح بعد نهصد و پنجاه سال عمر چطور نتوسنت پسرش رو تربیت کنه؟!

 حالا بابای من با پنجاه شصت سال عمر میخواد منو تربیت کنه! تازه پیغمبرم نیست!



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 10:10  توسط تیرداد  | 

مطالب قدیمی‌تر