X
تبلیغات
سرزمین دوستی و آزادی

سرزمین دوستی و آزادی

به دنبال شادیها باشید دردها وغمها خودشان به سراغ شمامی آیند.

نه حسش هست و نه وقتش!

بدرود

به امید دنیای بهتر برای همه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 17:42  توسط تیرداد  | 

خیلی ها فردا به دنبال هندونه! خیلی ها به دنبال میوه و خیلی ها هم به دنبال آجیل  واین جور چیزا برا شب یلداشون هستن! اما ما تو این شب از هیچکدوم اینا به صورتی که الان مرسومه استفاده نمیکنیم! ما تو این شب به رسم نیاکان و گذشتگانمون یه نون مخصوص که مخصوص این شبه میپزیم که بهش میگن (گرده)، داخل  خمیر نون که زیر زغال پخته میشه یه مهره که اونم مخصوصه و به  زبون ما بهش میگن (گژک) میزارن و زمانی که این نون یا همون گرده رو بین افراد خونواده تقسیم میکنن سهم هرکی بیفته اون سال سال خوبیه واسه اون وشانس بهش رو کرده!

با اینکه همه میدونیم که این فقط یه بهانه برا شادی ودور هم بودنه! ولی با این حال همه دوست داریم که سهم ما باشه!

 ت ن: هنوز که هنوزه یادمه یه زمانی که خیلی کوچیک بودم این مهره سهم من افتاد و چقدر خوشحال شدم وهیچ وقت این خاطره بچگی از ذهنم و از دلم نرفته ونمیره!

 یلدایتان پر نور وپرشادی باد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 18:16  توسط تیرداد  | 

چند وقته که داره یه سریال تاریخی از یکی از شبکه ها  کفر آمیز اونور آبی به اسم سه امپراطوری پخش میشه! این سریال همون افسانه سه برادر معروفه!خیلی وقت پیش ها کارتن عروسکی همین سریال  تو برنامه های کودک ونوجوان  پخش میشد! منم که عشق تاریخ وهرچی به تاریخ ربطی داشته باشه از همون بچگی بودم!  اون موقع ها دو تا دوست داشتم که ما سه نفری خیلی با هم صمیمی بودیم،اسم خودمونن سه برادر گذاشته بودیم من لیوبی بودم. شانگفی و گوانگیو هم دوتا برادر دیگم بودن. یعنی همون سه شخصیت داستان افسانه سه برادر! خودمونم دیگه باورمون شده بود اسمامون! چند سال که با هم بودیم دوران خیلی خوب وخوشی با هم داشتیم اما چرخ گردون از هم جدامون کرد و هرکدوم به یه مسیر رفتیم! الان سالهاست که همو ندیدیم، شاید بیشتر از بیست سال! چند سال پیش شانگفی شمارمو از دائیم که تو همون شهر زندگی میکنه گرفته بود وبهم زنگ زد  بعدشم گوانگیو بهم زنگ زد.اما نمیدونم چی شد که بازم ارتباطمون قطع شد!

حالا من هر شب این سریال رو میبینم ویاد برادرام میفتم! باور کنید هرشب دلم به اندازه همه دنیا براشون  تنگ میشه!

 پیشا پیش یلدای همتون مبارک باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 18:10  توسط تیرداد  | 

دوست دارم اینجا یه چیزی بنویسم ولی چیزی  نیست بنویسم! جز اینکه یکی از خواننده های وبم یه سوال ازم پرسیده که نه تنها آدرسی نزاشته بلکه خصوصی هم کامنت گذاشته! یاسی جون تو بگو من چکار کنم؟! جواب این دوستمو چجوری بدم؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 18:41  توسط تیرداد  | 

جمهوری فسقلی آذربایجان که تا همین دیروزپریروز یکی از محلات ایران بوده بعد از ثبت سازهای کمانچه و تار بازی چوگان را هم با نام خودش  تو سازمان یونسکو ثبت کرد!

 مسئولین کشور ما هم در مقابل ساکت ننشستن و فورا امیر تتلو رو دستگیر کردن!


ت ن:این بازی از نزدیک ۶۰۰ قبل از میلاد در ایران شکل گرفت و در زمان هخامنشیان بازی می‌شده است. چوگان به هنگام کشور گشایی داریوش اول در هند، در آن سرزمین رواج یافت. همچنین در دوره ساسانیان بخشی از فرهنگ بازی‌های این دوره بوده است.

رودکی نخستین شاعری است که پس از اسلام از چوگان گفتگو می‌کندو فردوسی نیز فراوان از آن نام می‌برد. فردوسی قصهٔ چوگان بازی سیاوش و افراسیاب را به نظم درمی‌آورد و در جای دیگری می‌گوید:

همه کودکان را به میدان فرست
برای دیدن گوی و چوگان فرست



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 11:24  توسط تیرداد  | 

  یه همسایه دارم که لباس فروشی داره اون نبش خیابون، دیروز یه ماشین ( یه تاکسی)جلو مغازش وایساده بود که مثلا مثلا مثلا میخواست ازش خرید کنه!  مرده که راننده بود از ماشین پیاده شده بود و هی لباس میاورد به زنش که جلو ماشین  نشسته بود نشون میداد وهی پس میبرد(ناگفته نمونه که زنه یه بچه بغلش بود تقریبا دوساله که بیشتر لباسا هم بچگونه بود که میاورد براش.) منم که مشتری نداشتم اون لحظه  و بیکار بودم رفته بودم بیرون جلوی در  مغازه رو موتورسیکلت نشسته بودم ! داشتم نگاشون میکردم که یهو کلاه پشمی یکی از لباسا از دست آقاهه افتاد توی جوی آب یا همون جوی فاضلاب! آقاهه دست کرد توی جوی آب درش آورد وبا کمال پرروئی در حالی که آب ازش بشدت چکه میکرد وبا دوتا انگشتش کلاهه رو گرفته بود بردش به مغازه دار دادش و گفت: بفرمایید! هیچ کدوم پسند خانمم نبود، اینم افتاد توآب بفرمایید ورفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 18:57  توسط تیرداد  | 

بازم هم زلزله وبازهم این بلای خانمان سوز که دست از سر این مردم برنمی داره!

این بار برازجان وویرانی کشته وزخمی شدن تعدادی از هموطنامون!

آرزو میکنم همه چی به حالت عادی برگرده هرچه سریعتر.

ت ن: چند تا دوست خیلی عزیز دارم برازجان، خداروشکر واسشون اتفاقی نیفتاده اما بازهم بسیاری از مردم اونجا داغ دار عزیزانشون واز دست رفتن تمام زندگیشون هستن!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 10:41  توسط تیرداد  | 

 ما یه دوست داریم که کارش دست فروشیه،چند وقت پیش بر حسب اتفاق تو بازار دیدمش که مشغول کار بود، یه کم پیشش موندم وداشتیم با هم حرف میزدیم که سه تا دختر جوون  اومدن برا خرید،بعد کلی ورانداز کردن لباسها یکیشون گفت: اقا به این دوست ما یه تکپوش شیک بده!تازه نامزد کرده یه چیز خوشگل بده!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 12:32  توسط تیرداد  | 

خیانت به وطن

( حتما بخونید)

  در جنگ شوشتر فرماندهٔ لشکر ایرانیان، هرمزان و لشکر عرب‌ها ابوموسی اشعری بود. عرب‌ها در چندین  مرحله جنگیدن سخت که با مقاومت های بسیار شدید اهالی شوشتر همراه بود موفق شدند شوشتر را (احتمالاً در سال ۲۰هجری) فتح کنند.

ابتدا در خارج از شوشتر به موانع مصنوعی که ایرانیان کار گذاشته بودند برخوردند. سپس در یک جنگ نفس گیر در خارج از شوشتر دو طرف کاری از پیش نبردند و ایرانیان به داخل شهر برگشتند و عرب‌ها مدت‌ها( حدود شش ماه) پشت حصار شهر به محاصره شهر پرداختند. در نهایت پیرمردی ایرانی از راه مخفی به بیرون شهر رفته و در قبال امان یافتن برای خود و خانواده، راه‌های ورود و حمله به شهر را به لشکر عرب‌ها نشان داد. بسبب این خیانت شوشتر به دست عرب‌ها افتاد. فاتحان به شهر درآمدند و شمشیر در مردم نهادند و عدهٔ بسیاری از مردم را بقتل آوردند( طبق بعضی منابع کشتار سه روز به طول کشید). با ورود عرب ها به اینسوی حصارهای شهر، هرمزان به داخل قلعه‌ای در درون شهر عقب‌نشینی می‌کند و پس از مدتی مقاومت، هرمزان با شرط امان یافتن، تسلیم می‌شود. ابوموسی هم پذیرفت که او را نکشد و به مدینه نزد خلیفهٔ دوم عمر فرستاد. در مدینه چنانکه مشهورست هرمزان بحیله از کشته شدن نجات یافت و اسلام پذیرفت.  پس از واقعهٔ کشته شدن خلیفهٔ دوم عمر، هرمزان به تهمت آن که در قتل عمر دست داشته‌است، به دست عبیدالله پسر عمر کشته شد. با اسارت و شکست هرمزدان، نوبت فتح شوش و شهر جندی شاپور رسید. شوش با جنگ و جندی شاپور به صلح گشوده شد و بدینگونه خوزستان بدست مسلمین بصره افتاد و پس از چندی فارس نیز جولانگاه عرب‌ها شد.

 ت ن1:در بعضی منابع تاریخی آمده است که مردم شوشتر در مقابل اعراب چنان مقاومت کردن که ابوموسی اشعری به ستوه امده بود وقسم خورد که اگر این شهر را فتح کند چنان از مردم این شهر بکشد تا آسیابهای شهر را با خون مردم راه بیندازد و گندم آرد کند واز آن آرد نان درست کند وبخورد! چون شهر فتح شد سه شبانه روز آدم گردن زدن اما  کافی نبود! اما چون شیخ قسم خورده بود باید کاری میکردن تا قسم شیخ راست باشد. پس آب  وخون را با هم قاطی کردن تا آسیابها به کار افتادن!

 ت ن2: تقریبا تا جایی که اطلاعات دارم و خوندم در تمامی جنگهای اعراب وایرانیان شهرهای ایرانی با خیانت یک ایرانی وطن فروش که برای نجات جان خود یا خانواده اش درخواست کرده،( مانند آنچه در جنگ شوشتر اتفاق افتاد) با شکست ایرانیان پایان یافته!

منابع:

بامداد اسلام  نوشته دکتر زرینکوب

تاریخ ایران بعد از اسلام نوشته دکتر زرینکوب

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 16:54  توسط تیرداد  | 

رفتم مغازه یکی از همکارا پیراهن مشکی تنش ! نوار مداحیش روشن! تسبیح ذکرش دستش و ادامه داستان:

من: آقای ...... اون باطری های بی ال پنج فیلپس چند؟!

فروشنده:چهارده تومن!

من: به من چند میدی؟! من چند بفروشیم؟ جمله میخوام نه تکی! تو که منو میشناسی دیگه همکاریم! تکی میخوام چکار!

فروشنده: چهارده تومن که گفتم قیمت همکاره ما بیست وچهار میفروشیم!

من: قیمت خریدش ده تومنه فروشش سیزده یا چهارده نهایتا پانزده!

فروشنده: از کجا میخری ما هم بخریم!

من: از همین سر خیابون! از خودمم میتونی بخری بت ده میدم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 11:18  توسط تیرداد  | 


عجیب ترین سوالی که چند روز پیش یه ادم بزرگ ازم پرسید:

 مداد مشکی چه رنگی مینویسه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 16:48  توسط تیرداد  | 

مشتری:دیشب پسرم از دفترتون شارژ خریده یه دوتومنی با یه هزاری ایرانسل میخواسته ولی شما فقط بهش هزاری دادین!

من:ما آخر شب همه آمار رو داریم. حساب میکنیماشتباهی نبود! همه چی درست بود!

مشتری: نه هزاری بهش دادین!

من: ببین خانم ما دقیقا همه چیو صبح وارد دفتر میکنیم آخر شب باید یا جنس باشه یا پولش!

مشتری:نه به جان خودش هزاری بش داده بودین!

 من: خوب پس چجور آما ما درست بوده اگه اشتباه کردیم؟!

 مشتری:خوب آخه من یه دوتومنی با یه هزاری میخواستم شما سه تا هزاری بش دادین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 17:34  توسط تیرداد  | 

دغدغه اصلی ما لرها تو فصل سرما این نیست که هواسرده وخونه سرده وبخاری نداریم ولباس گرم نداریم واین حرفها بلکه دغدغه اصلی ما لرها اینه که گوجه فرنگی گرون میشه! شما رو نمیدونم ولی دغدغه ما اینه!

کلا ما از گرونی گوجه فرنگی متوجه میشیم که زمستون وسرما دارن میان!

بزرگترها میگن یه زمانی ماها غذامون  گوشت بره وگوسفند وماست ودوغ وکره و پنیر وتخم مرغ محلی وگوشت مرغ و بوقلمون واین چیزا بود که همشونم خودمون تولید میکردیم تا اینکه یه بلا اومد وبه این روز گرفتار شدیم ودیگه هم نتونستیم قد علم کنیم  و هی غذا وتلیدمون کم شدو کم شد تا اینکه غذای اصلیمون به جای اینا شد گوجه! اونم که خودمون نمیتونیم بکاریم وتولید کنیم، باید بخریم!اما شوربختانه اونم تو فصل سرما خیلی نایاب میشه و قیمتش یهو میکشه بالا!

 ت ن: امروز متوجه شدم که زمستون وسرما داره از راه میرسه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 11:12  توسط تیرداد  | 

تویی که ریشت تا نافت میرسه وعلم(الم) ده متری بلند میکنی  یعنی ار فردا دیگه مواد نمی فروشی؟!یعنی تو دیشب مواد نفروختی؟!امروز صبح قبل اینکه بیای هییت چی؟!الان چی؟ همرات نیست؟!نیاز میشه ها!

توئی که ماشین گل مالی کردی یعنی از فردا دیگه مزاحم ناموس مردم نمی شی؟! تو که همین مدلی هم داری.... می کنی؟!

توئی که سی دی مداحی تو ماشینت میزاری وصداشو تا سیم آخر بلند میکنی وتو خیابون ویراژمیدی ودختر بازی میکنی! تو چی؟!

توئی که هییت داری  و قطر طبل ودهل هات تا سه متر میرسه وبعضی هاشون سفارش دادی از  پوست گاومیش واست بسازن وبسیار گرون قیمتن این دهل هات ؟! عجب هییت مجهز وعجب تجهیزاتی داریتو بخدا؟ تو هم که دیگه معتمد محلی دیگه؟!

تو.... وتو.....وتو..... وخودت تو؟!

این همه سروصدا واسه چیه؟ اینا مردم آزاری نیست؟!اصلا میدونی کناراین هییتت ممکنه یه زرتشتی یه مسیحی یه یهودی یا کسی که اصلا اعتقادات مذهبی نداره زندگی کنه؟! چقدر بهش احترام گذاشتی؟!چقدر به احترامش این  صروصداها رو کم کردی؟! ! اگه اون این کارو باتو بکنه چی؟! اگه اونم اعتقاداتش رو تو بوق کرنا بکنه چی؟!توچکار میکنی؟!

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت هم كلید معنویست

گفت از این معیار اندر شهر ما
یك مسلمان هست آنهم ارمنی است

پروین اعتصامی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 12:18  توسط تیرداد  | 

خواجه نظام الملک در سیاست نامه گوید: «روزی معتصم خلیفه عرب بمجلس شراب برخاست و در حجره‌ای شد، زمانی بود، بیرون آمد و شرابی بخورد، باز برخاست و در حجره‌ای دیگر شد و باز بیرون آمد و شرابی بخورد و سه بار در سه حجره شد و در گرمابه شد و غسل بکرد و بر مصلی شد و دو رکعت نماز بکرد و بمجلس بازآمد و گفت قاضی یحیی را که دانی این چه نماز بود؟ گفت: نه. گفت: این نماز شکر نعمتی از نعمت هائی است که خدای عزوجل امروز مرا ارزانی داشت که این سه ساعت پرده بکارت از سه دختر برداشتم که هر سه دختر سه دشمن من بودند: یکی دختر ملک روم و یکی دختر بابک ایرانی و یکی دختر مازیار گبرایرانی»

منبع : سیاست نامه خواجه نظام الملک

 ت ن:خیلی دارم سعی میکنم اینجا رو نگه دارم. ولی سخته. گرفتاری کاریم خیلی زیاده. از خیلی ازدوستای مجازی یه شماره تلفن یا ردی دارم ولی بازم اینجا نمیشه! امیدوارم بتونم نوشتن رو ادامه بدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 11:12  توسط تیرداد  | 

کل طول خیابان باب‌العامه در هر دو طرف با سواره نظام و پیاده نظام و جمعیت زیادی از مردم پر شده بود. معتصم(خلیفه الله) دستور داد تا جلاد کارش را شروع کند. ابتدا دست‌ها و پاهای بابک قطع شدند و سپس با دستور خلیفه جنازه تکه تکه شده بابک در حومه شهر سامرا به دار آویخته شد. سرش برای نمایش به دیگر شهرها و به خراسان فرستاده شد. بابک در همان مکانی به دار آویخته شد که بعدها مازیار پسر قارن، شاهزاده شورشی طبرستان و یاطس رومی، بطریق عموریه - که در زندان درگذشت - به دار آویخته شدند. عبدالله برادر بابک به بغداد فرستاده شد که در آنجا به طور مشابه اعدام شد و توسط اسحاق بن ابراهیم مثعبی به دار آویخته شد. بعضی منابع مانند خواجه نظام الملک طوسی در کتاب سیاست‌نامه نقل می‌کنند که در هنگامی که دست اول بابک را می‌بریدند، بابک صورتش را با دست دیگرش به خون می‌آلود. وقتی معتصم علت آن را پرسید، بابک پاسخ داد، که چون خونریزی باعث رنگ پریدگی صورت می‌شود، من صورتم را خونین می‌کنم که کسی گمان نکند، که بابک ترسی به دل راه داده‌است. به گفته طبری عبدالله برادر بابک با خونسردی مشابه به استقبال مرگ رفت!

 منبع: تاریخ طبری

تا حالا چند بار برای این اسطوره ها که جانشان را برای سرزمین و مردم ایران اهدا کرد گریه کرده اید؟! عزاداری کرده اید؟! او بیست و دو سال از عمرش را صرف جنگ با اعرابی که کرد که تنها در نهاوند سیصد وپنجاه هزار زن ودختر ایرانی را به غنیمت بردن کرد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 19:59  توسط تیرداد  | 

 اومدم در مغازه رو باز کنم  یادم افتادکلیدا دست همکارمه! زنگ زدم بش میگه دارم میام. نشستم رو موتور سیکلت منتظرش،

یارو با ماشین اومده میگه: کارتخوانت سالمه!

من: منظورت کارتخوان مغازست؟!

 میگه:آره!

 من: آره سالمه!

میگه: میتونی واسم کارت بکشی بم پول بدی عجله دارم؟!

من: چجوری! مرد نامرئی که نیستم برم داخل از دیوار یا کرکره! می بینی که  بستس!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 16:45  توسط تیرداد  | 

کسی میدونه این روزا چرا سالن های بدنسازی اینقده شلوغه!فروشگاه های فروشنده کراتین و هورمون هم که دوسه روزه شکل بدن رو یه جوری عوض میکنه که انگار مادرزاد بدنساز به دنیا اومدی عجیب فروش دارن! از اون ور هم که شنیدم آرایشگاه های زنونه دیگه نوبت گیر نمیاد! هر کی تونسته رزرو کرده هرکی هم دیر جنبیده کلاش پس معرکس وباید یه فکر دیگه بکنه واسه خودش !

شما میدونید؟! خبریه؟! عیده؟!چه خبره؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 9:55  توسط تیرداد  | 

آیا میدانید اولین کسی که در جهان برده داری را ممنوع کرد کوروش بزرگ پادشاه ایران در دوهزار پانصد سال پیش بود وبعد از او دیگر هیچ حکومت،پادشاه، مذهب وپیامبری این کار را نکرد تا قرن بیستم که ریچارد نیکسون رییس جمهور ایالات متحده دستور منع برده داری را داد؟!(

منبع:استوانه کوروش خط26 که در همین پست هم در خط آخر کامل نوشته شده است.

چندخط از استوانه کوروش بزرگ:

خط ۳. ... مرد ناشایستی به فرمانروایی کشورش رسیده بود.

خط ۴. او آیین‌های کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی به جای آن گذاشت.

خط ۶. او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود ... هر روز کارهایی ناپسند می‌کرد، خشونت و بدکرداری.

خط ۷. او کارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌کرد. اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش «مَـردوک»(اَمَـر - اوتو) خدای بزرگ روی برگرداند.

خط ۷. او کارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌کرد. اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش «مَـردوک»(اَمَـر - اوتو) خدای بزرگ روی برگرداند.

خط ۸ او مردم را به سختی معاش دچار کرد. هر روز به شیوه‌ای ساکنان شهر را آزار می‌داد. او با کارهای خشن خود مردم را نابود می‌کرد ... همه مردم را.

خط ۱۰. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین که زندگی و کاشانه شان رو به ویرانی می‌رفت، توجه کند. مردوک خدای بزرگ اراده کرد تا ایزدان به «بابـِل» بازگردند.

خط ۱۱. ساکنان سرزمین «سومِـر» و «اَکـَّد» مانند مردگان شده بودند. مردوک به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

خط ۱۲. مردوک به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه کشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد. آنگاه او نام «کورش» پادشاه «اَنـْشان»(اَن - شـَ - اَن) را برخواند. از او به نام پادشاه جهان یاد کرد.

خط ۱۴. کورش با راستی و عدالت کشور را اداره می‌کرد. مردوک، خدای بزرگ، با شادی از کردار نیک و اندیشه نیکِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

خط ۱۵. او کورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی که خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی داشت.

خط ۱۶. لشکر پر شمار او که همچون آب رودخانه‌ای شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کنار او ره می‌سپردند.

خط ۲۳. همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوک دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

خط ۲۴. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

خط ۲۵. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم. نـَبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.

خط ۲۶. من برده داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.

هفت ابان روز جهانی بزرگداشت اندیشه کوروش بزرگ گرامی باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 20:37  توسط تیرداد  | 


با این حساسیت فصلی معنی دهن سرویس شده رو قشنگ فهمیدم! شدم مثل این معتادا که پول ندارن مواد بخرن همش آب دماغشون سرازیره! یه جورایی اونا میدونن چشونه من نه! پس وضع اونا بهتره!

یکی به دادم برسه! کمک! (help)


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1392ساعت 17:45  توسط تیرداد  | 

مطالب قدیمی‌تر