سرزمین دوستی و آزادی

به دنبال شادیها باشید دردها وغمها خودشان به سراغ شمامی آیند.

تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید   مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر   که آب دیده به رویش فرو نمی‌آید
جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب   که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید
چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت   بر اوفتاده مسکین چو گو نمی‌آید
اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش   بد از منست که گویم نکو نمی‌آید
گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید   که هیچ حاصل از این گفت و گو نمی‌آید
گمان برند که در عودسوز سینه من   بمرد آتش معنی که بو نمی‌آید
چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست   چه مجلسست کز او های و هو نمی‌آید
بشیر بود مگر شور عشق سعدی را   که پیر گشت و تغیر در او نمی‌آید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 17:3  توسط تیرداد  | 

میگن بهشت یه جاییه پراز حوری! غلمان!شراب! و....

اون دنیا چقد شبیه این دنیاست!

 ت ن:این روزا رو فرم نیستم! نمیتونم با سیاست حرف بزنم!شاید بازم مثل گذشته فیلترشم! فیلترشم دیگه نیستم! شایدم بودم!اگه بودم 8 آخر آدرس میشه 9!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:59  توسط تیرداد  | 

تلوزیون ، رادیو، روزنامه و مدرسه وکتابای درسی وغیر درسی و..... کمه! یه عده اینجا یعنی این دنیای مجازی مضخرف روهم کردن مکان درس رساله احکام و تبلیغ ادیان و...!

باو ولمون کنید شمار جون آغاتوووووووووووووون!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 13:17  توسط تیرداد  | 

توی غرب و شرق وسرزمین های کفر آدمهازمانیکه به دنیا میان بعد اینکه یه کم بزرگ شدن اول تحصیل میکنن! سپس بزرگتر میشن کم کم! بعد رو باور وعقیده ای که میخوان داشته باشن حسابی تحقیق ومطالعه میکنن! مخصوصا از منابع بی طرف ! اونوقت یا انتخاب میکنن یا نمیکنن!

 اما بعضی جاهای دیگه مثل کشور بغلستان وقتی به دنیا میان تو همون لحظه اول شایدم ثانیه های اول که هنوز چشات رو باز نکردی واست عقیده وباورتو ان تخاب میکنن! بعدشم با این باور زندگی میکنی و تو عمرت تا میای بفهمی چی به چیه زمانی واست نمونده!

جالب ترین قسمتش هم اینه که بهت میگن تو آزادی ومختار!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 10:43  توسط تیرداد  | 

قابل توجه اونایی که میخوان ازدواج کنن:

ازدواج مثل این میمونه که تا آخر عمرت باید یه نوع غذابخوری و جیکتم در نیاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 17:43  توسط تیرداد  | 

پونه ازم خواسته بهترین کتابی رو که خوندم بگم! یا به قولی به چالش کتاب کشونده بشم! راستش  نمیدونم بگم کدومش بهترین بوده! اما بچه که بودم آرزوهای بزرگ اثرچارلز دیکنز رو خیلی دوست داشتم! شایدم کتابهای تاریخی مثل تاریخ ایران تا آل بویه اثر دکتر زرینکوب! الانم که وغ وغ ساهاب اثر صادق هدایت که از زهرای عزیز تو این سفر هدیه گرفتم رو میزمه!

 راستش نمیدونم کدوم یکیش رو بگم. اینا هم هستن!:ربه کا(دافنه دوموریه) سه تفنگدار(الکساندر دوما)،دوقرن سکوت(زرینکوب) بیست وسه سال(علی دشتی) و.....

 خیلی زیادن! هرکدومش یه طور خاصیه!

 الهه،رضا،حامد،فاطمه ونفیسه زود به چالش کشیده بشین! بگین بهترین کتاب که خوندین کدوم بود؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 12:45  توسط تیرداد  | 

روزی که خواستم برم مسافرت شب قبلش آخرین نفری رو که دیدم صاحب مغازمون بود! بش گفتم فردا میرم مسافرت و یه  پونزده روزی نیستم!جالب این بود وقتی برگشتم وداشتم میرفتم سر کار اولین کسی رو که دیدم ایشون بود! که بعد سلام گفت: هنوز نرفتی؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 11:3  توسط تیرداد  | 

برگشتم!

سفر خوبی بود.تونستم چند تا از دوستای مجازی رو ببینم! نفیسه جان  والهه خانم عزیز رو تو مشهد دیدم زهرای عزیز وآقا رفیعای گل رو هم تو ساری تونستم ببینم. خوشحال شدم از دیدنشون! امیدوارم این بار آخری نباشه که دیدمشون! خیلی ها هم بودن که مسیرمون به شهرشون نخورد مثل حامد و رها. به رضا   زنگ زدم وقتی تو مسیر برگشت بودیم اما شانس تو اون لحظه شارژ گوشی تموم شد وتا قم شارژ نداشتم!

خلاصه جای همتون خالی بود !

سپاسگزارم از دوستایی که این مدت به یادم بودن  وبرام پیام گذاشتن. این تقدیم به همتون!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 21:16  توسط تیرداد  | 

به یاری آفریدگار اگه مشگلی پیش نیاد آدینه راه میفتیم. خیلی دوست دارم دوستای مجازی که این چند ساله باهاشون اشنا شدم وتو مسیر هستن رو بتونم ببینم!

 هرکی که مایل بودشمارشو بزاره رسیدم شهرشون بهش زنگ میزنم  میبنمش!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 20:54  توسط تیرداد  | 

آغا چرا همتون فکر میکنین وقتی دوتا آدم با دوتا زبون مختلف به همیرسن باید بزنن تو سر همدیگه؟!

فرهنگ آریایی یعنی دوستی باهمه! یعنی نجابت وشرافت وپاکی!یعنی احترام به همه با هرنوع زبان و نژاد و رنگ ودین ومذهب! ومن یک آریایی هستم!

بدبختانه یه مشت احمق هستن که فکر میکنن آریایی باشی یعنی اینکه از بقیه برتری! وبازم بدبختانه از این نشان که میگه:همیشه فکر وحرف وکارتون نیکو بشه وچهرتون به سمت اینا باشه واندیشه بد کار بد وکردار بد رو پشت سر بندازین استفاده هم میکنن!

ت ن:دارم میرم سمت شمال و خراسان ، یه مدت ازشرم راحت میشین! خوشحالین نه؟! خیلی نامردین

هیچی به اندازه دیدن یه دوست مجازی که تو مشهده بهم حال نمیده وبعدش رفتن به آرامگاه فردوسی !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 11:17  توسط تیرداد  | 

روز جمعه مسابقات انتخابی فوتبال نونهالان(زیر ده سال)منطقه شمال خوزستان به میزبانی شهر شوش بود!از هر شهری ی یه تیم دوازده نفره(تیم منتخب اون شهر) اومده بودن،خانواده های زیادی هم بودن که همراه بچه ها اومده بودن! اما هوا بشدت گرم بود خلاصه   یه چند تا درخت بودکه رفتیم زیر سایشون پناه گرفته بودیم ونشسته بودیم!زمانی که اندیمشک(تیم ما) با شوش بازی میکرد ما خیلی استرس داشتیم وبعضی ها صدا میزدن بچه هارو که مثلا این کارو بکن یا چرا اینجوری میکنی و....!  اما آغا یه هموطن عرب زبونی که بابای یکی ازبچه های تیم شوشتر بود(شوش  و شوشتر دو شهر جدا هستن) هی میگفت (با لهجه عربی بخونین فقط خواهشا):بابا چتونه؟ چیکارش داری! خودش بازی میکنه بچه؟!

خلاصه تا صدا کسی در میومد این میگفت: هیس!بابا ولش کن! اما امان از زمانی که بچه خودش بازی میکرد! آغا به عربی شروع کرد به سرصدا وبعد فارسی  !      واما از اینجا به بعد مکالمه من(لره) و اون(عربه):

 لره:بابا چته؟ تو که همش میگفتی ساکت! حالا خودت چته؟!

عربه:بابا من عربم! نمیتونم ساکت بمونم!

لره: چرا همش فحش میدی به بچه؟!

عربه: تو فهمیدی من چیگفتم مگه؟!

لره:فارسیشو آره فحش بود! اما عربیشو، مگه قرآن نخوندی همش؟!

عربه:نه بابا قرآن کجا بود؟ ما عربا سالی یه بار اونم اول ماه رمضون قران گردگیری میکنیم تا سال بعد!

عربه:بابا چته مث اینکه مربی تیم برزیلی با این عینکت؟!

لره:برزیل نه ولی آلمانی ،بارسایی، من یونایتدی باشه قبول میکنم!

عربه:آغا این بختیاریا چرا اینجوریه لباساتون(فکر میکرد ما لربختیاری هستیم وبه شوخی چند تیکه انداخت بمون)

لره:میگم این عربا اون موقع ها که برق نبود ویخچالی در کار نبود آب سرد از کجا میاوردین میخوردین؟!

 عربه: آب سردش کجا بود؟یه آبی بود اونقده کثیف بود روش کنار میزدیم بعد نوک میزاشتیم میخوردیم واسه همینه نمیتونیم تحمل کنیم چون داخلمون خیلی خرابه ! همه چی توشه! و.....

 خلاصه با این هموطن عرب زبان خیلی حال کردیم! کلی با هم خندیدیم طوری که یادمون رفت بچه ها دارن بازی میکنن!

ت ن:خوزستانی که باشی فوتبال مذهبته! زن ومرد یا پیر وجوون فرقی نداره!لر وفارس وعربشم فرقی نداره!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 12:4  توسط تیرداد  | 

مرده:آقا یه سیم کارت بدین واسه خانمم!!!!اینم کارت ملیشون!!!!

من:باید خودشون بیان واسه انگشت وامضا!

مرده: باشه تو ماشینه!

خانمه:یه سیم کارت میخواستم فقط زود آژانس منتظره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 11:19  توسط تیرداد  | 

 سعی کنیدچیزی  را خیال،تصور و حتی در رویا ،توی ذهنتون نیارید! حتما میخواین بدونین چرا؟!

هرچیزی را که شما درخیال وتصور خود داشته باشین دیگه هست واز بین نمیره!اما شما ومن وما خیلی زود این تصور ورویا رو فراموشش میکنیم! اما اون رویا وتصور دیگه وبرای همیشه وجود خواهد داشت

شاید ما وتمام هستی تصوری از رویا وذهن شخصی یا موجودی دیگر باشیم که مارافراموش کرده!

منبع:اصول تیرداد،جلد همیشگی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 11:18  توسط تیرداد  | 

 بالاخرن راز سقوط کردن چپ وراست هواپیماهای خطوط هوایی ایران کشف شد !

منو باش که فکر میکردم علت این همه سقوط وکشت وکشتار تکنولوژی پایینیه که در ساخت این هواپیما استفاده میشه؟! یا اینکه فکر میکردم چون بیشتر این هواپیماها مال عهد بوق وخرید  شاه ملعون هستن  کهنه شدن واینجوری پشت هم سقوط میکنن!

آغا نگو علت این همه سقوط تو این چند سال رعایت نکردن حجاب اونم از نوع اسلامیش توسط مهماندارن هواپیماهاست!عجبا؟ چرا زودتر نفهمیدم؟! خیلیا میگن کم دارم باورم نمیشد!

حالا میدونین چرا اینجوری میشه؟!چون خلبان وکمک خلبان همش تو آینه ها پشت سرشون رو نگاه میکنن وحواسشون به این مهماندارهاست دیگه!دیگه یهو میبینی هواپیما به یه جا میخوره!مثلا هواپیمای جلوویی!

خوش بحالمون که یکی رو داریم چند وقت یه بار میاد اینارو بمون میگه!بتون میگه! بشون میگه!

آغا از علم اینا استفاده کنید!از علم الهدایت اینا سود ببرین!اینا با عالم ربانی وصلن!اصلا اینا خودشون ربانن!ربونن! و......!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 19:5  توسط تیرداد  | 

فوق العاده وحشتناکه:

وقتی که یک دانشجوی رشته مهندسی فرق شماره ملی و شماره دانشجوییش رو ندونه!

ت ن:به نظرتون دیدن همچین صحنه هایی در دنیای واقعی ترسناکتره یا دیدن یه فیلم ترسناک ،تنهایی در نیمه شب ،تنهایی تو خونه تاریک؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 12:5  توسط تیرداد  | 

یکی از خوبی هایی که این جام جهانی برزیل واسه من داشت اینه که دیگه اخبار نمی بینم!حال وحوصله اینو ندارم که یکی 24 ساعت شبانه روز رومخم کارکنه!

اما دیشپ پدرم نشسته بود میخواست اخبار ببینه! سعی میکردم اصلا گوش ندم!اما یه خبری بود که راستش  شنیدم! اونم اینکه این گویند خبر بیست ودو شب یک طوری با آب وتاپ میگفت که چند تا  جوون روسی چند شرکت وبانک امریکایی رو هک کردن که مث اینکه درمان بیماری مثل ایدز رو کشف کردن!

آغا جان اینا خلاف کردن!دزدی کردن! میفهمی؟! به جان خودم نمیفهمی! فردا اگه چند نفر مثلا از کشور دوست وبرادر روسیه بانک های خودمون رو هک کردن بازم همچین خبرو میگی؟!دزدی دزدیه میفهمی؟!

 ت ن: الان بازی پرسپولیس وفولاد داره شروع میشه! خیابانی هم داره شرو ور میگه!باید صداشو ببندم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 19:27  توسط تیرداد  | 

بانک من کنار جاده اصلیه شمال جنوبه!(حالا شمال به جنوبه یا جنوب به شمال نمیدونم؟!) خلاصه ماشین های عبوری زیادیم اونجا وای میستن کار بانکیشونو انجام میدن! رفتم بانک نشستم جلو باجه  کارمنده داره کارمو انجام میده! بانک خیلیم شلوغه! منم برگشتم سمت در دارم موتروم و نگاه میکنم که یکی  میاد داخل از کنار همه رد میشه تو این شلوغی ! میاد پیش من آروم میزنه رو شونم و

میگه:آغا هیجده چرخه مال شماست؟! میشه ورش داری از سرراه؟!

من: نه باو مال من شانزده چرخ کم داره!فقط دوتا داره همینه دم در!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 18:48  توسط تیرداد  | 

آغا وقت مردم باد! وقت مردم دوغ! وقت مردم گردوغبار!(خیلی سعی کردم دیگه مودب باشم وحرف زشتی نزنم،شما هرچی خواستین تو ذهنتون میتونین بخونین!)

دیشب از ساعت حدودای دو نیم تا سه به بعد دیگه نتونستم بخوابم!با صدای خاموش روشن شدن اتوماتیک کولر بیدارشدم! منم تا بیدار میشم هزارفکر وخیال میاد واسم! این آلرژی هم که به محض بیدارشدن شروع میشه یعنی عطسه وخارش گلو وگوش وآبریزش بینی و...!اومدم تو حیاط! خواستم مزاحم بقیه نشم! تو ماشین دراز کشیدم ولی مگه صدای کولر از اینجام میذاشت بخوابم از بس که میرفت رو کمپرسور وخاموش میشد!گفتم من که بیدارم برم یه نوبت متخصص(متخسس،متخثث)بیگیرم تو این درمانگاه تخصصی تامین اجتماعی!خلاصه حدودای ساعت پنج صب رفتم! رسیدم چند تاییم اونجا بودن!  دیگه مث این نونوایی ها پرسیدیم آخری کیه وموندیم تو صف تا هفت صب! بعد یک دوساعت یکی اومداسممون رو نوشت وگفت برین هشت تا نه بیاین! برگشتم خونه،پسرک رو بردم استادیوم،با سرعت اومدم دفتر زنگ زدم یکی از بچه ها بیاد،بعد رفتم دنبال پسرک،با سرعت آوردمش خونه! دوباره باسرعت برگشتم رفتم درمانگاه وبا هزار بدبختی یه جای پارک گیرآوردم، رفتم داخل که منشی میگه: دکتر حلق وبینی نمیاد!!! برو سه شنبه صب زود بیا نوبت بگیر!

یعنی مخم داشت سوت(ثوت،صوت) میکشید دیگه! دوباره باسرعت برگشتم دفتر اما با کلی اعصاب داغون!

آغا وقت مردم طلا نیست که باد هواست!

ت ن :جالب این بودکه کسایی که اونجا بودن گفتن اون یکی متخصص هم سه شنبه نیومده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 10:28  توسط تیرداد  | 

عیال(ایال) پیام داده با این مظمون(مزمون،مضمون):

گوجه بیار جیگر!

موندم توش که اینجا من گوجم یا جیگر؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 9:54  توسط تیرداد  | 

اخبار مرتب داره اعلام میکنه امسال حدود پونصد هزار صندلی خالی در دانشگاهها میمونه!

بعد دختره اومده با استرس جواب کنکورشو میخواد! تازه هیچیم با خودش نیاورده! میفرستمش بره رمز وچیزاشو بیاره!

لامسب(بی دین) رتبشو؟! حالا چندبود بمونه!اسرار مردم رو نمیشه لو داد

تو نمرات فقط دوتا مثبت داشت!بقیه منفی!

با این نمرات تازه همه چیم مجاز شده بود! روزانه! نیمه حضوری! غیرانتفاعی! پیام نورو....!

 ت ن: فردا همین دکتر میشه میخواد منو عمل جراحی کنه!

خدایا زمان ما کنکور بود اینام کنکور میدن!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 12:34  توسط تیرداد  | 

مطالب قدیمی‌تر