سرزمین دوستی و آزادی

به دنبال شادیها باشید دردها وغمها خودشان به سراغ شمامی آیند.

من عزادار شادی های فراموش شده ام!

پیشاپیش یلدایتان پر مهر وخجسته باد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 17:41  توسط تیرداد  | 

امروز مامانم سر سفره ناهار تند تند داشت نون خشکا رو جمع میکرد تو یه بشقاب!

من: آخ جون مامان داری نون خشکا رو واس من جمع میکنی که مث قدیم بفروشم پولش بدم حله حوله بخورم؟!

مامانم: خفه شو لندهور بی مصرف بی عار بی کار!

من: آخه مگه چیه؟!

مامانم:برا مهمون جمعشون میکنم!

من:نه؟! مگه میخوای به مهمونامون نون خشک بفروشی؟!عجب کلکی هستی مامان

مامانم: خاک تو اون سرت بی  مغز بی فکر نادون! مگه نمیدونی آدم وقتی مهمونی میاد خونش باید با بهترین وگرونترین خوردنی که داره ازش پذیرایی کنه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 18:54  توسط تیرداد  | 

مهم این نیست  حرفهایی که من میزنم درست باشد یا غلط و یا راست باشد یا دروغ!

 مهم این است که شما باورشان کنید تا بتوانم به شما حکومت کنم !

 

 اصول تیرداد. جلد همیشگی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 16:27  توسط تیرداد  | 

امروز ظهر به اتفاق بچه ها میخواستیم بریم بیرون! بچه ها گفتن کباب بگیریم! تو مسیر یه کبابی بود که صاحبش داشت جلو مغازه رو میشست!

من: آقا کباب داری؟!

که یهو با یه لحن بدی وبا عصبانیت گفت: مگه کافرم؟ کی امروز کار میکنه؟!

من: یعنی فقط کفار امروز غذا میخورن؟! یعنی اینایی که کارمندن وشغل های اداری دارن امروز حقوق ندارن؟!

ت ن:این جریان مال امروز یعنی روز اربعین بوده ولی من نبودم یکی از دوستان بوده که الان برام تعریف کرد منم نوشتم شما حالشو ببرین!

خدا همه مریض های اسلام روشفا بده!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 17:32  توسط تیرداد  | 

اومده داخل یه ده بیست تا نون دستشه! بدون اجازه گرفتن شروع میکنه به پهن کردن نونا رو صندلی هایی که برا مشتری گذاشتیم!

 میگم:اون صندلی ها کثیفه! نزار رووشن نونارو(در اصل یعنی این چه کاریه میکنی مرتیکه؟مگه اینجا نونوایه؟!)

میگه: اشکالی نداره! ( یعنی چته؟ مگه دارم چکار میکنم؟!)

میگم:از این به بعد هرجا میخواستی اینکارو بکنی اول یه اجازه از صاحبش بگیر!(یعنی خجالت بکش مردک!)

میگه:زمانه عوض شده. آدما عوض شدن(یعنی مگه من چکار کردم ؟! چه ضرری بت رسوندم؟!)

وبا حالتی طلبکارانه نونارو جمع میکنه و از مغازه میره بیرون!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 11:46  توسط تیرداد  | 

اگر عزا وماتم در ثریا باشد مردم ایران به دنبال آن خواهندرفت!

اما اگر شادی در خانه آنها باشد بیرونش خواهند کرد!

باور ندارید؟! کافیست تلوزیون خود را روشن کنید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 16:38  توسط تیرداد  | 

دارم شماره های گوشیمو تک و وک میکنم! بعضی از شماره ها مال کسایی بودن که خیلی وقت بود خاموش بودن! اما دلم نمیومد پاکشون کنم!بعضی هاشون حتی چندسال بود که داشتمشون! حذفشون نمیکردم با اینکه خاموش بودن! هرکدومشون خاطره ای بودن برام! به بعضی هاشون دلبستگی خاصی داشتم! دلم نمیومد که اسمشون تو گوشیم نباشه!ولی بعضی خاطرات رو میخوام فراموش کنم!بعضی ها رو هم میخوام فراموش کنم! آدمهایی که زمانی فکر میکردم خیلی بهم نزدیکن! اما اونی نبودن که میگفتن! ولی من اونی بودم که میگفتم!چهره هایی که عوض میشدن! اما من یک چهره داشتم! و....

 توراهم پاک کردم!

 گاهی دلم میخواد حافظه خودم رو هم مثل یک هارد یا یک مموری فرمت کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 17:11  توسط تیرداد  | 

چطور برای شعری که خودم میگم برم مجوز از یکی دیگه بگیرم؟!

این حرف یاس بود دیشب تو مصاحبش!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 9:25  توسط تیرداد  | 

یکی از اهداف برنامه چهارم توسعه برابر کردن قیمت نان و طلاست که انشالله بزودی به آن دست خواهیم یافت!

 باشد که رستگارشویم! شوید ! شوند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 9:46  توسط تیرداد  | 

کاشکی زمان بوآدم(حضرت آدم) کاندوم اختراع شده بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 13:1  توسط تیرداد  | 

دیروز ظهر وقتی رفتم خونه،بعد اینکه کفشامو درآوردم ورفتم داخل میخواستم بشینم  یکی از اهل خونه پرسید پس ماشین کو؟!چرا نیاوردیش داخل؟! وآنگاه بود که یادمان افتاد ماشین در مغازه است!

خلاصه بی حال برگشتیم! وقتی رسیدم دیدم که ماشین همون جاست ولی اصلا در ماشین رو قفل هم نکرده بودم م وهمونجوری اونجا بوده تا من برگشتم!!!

 حالش خیلی بد بود از بی توجهی های من! از دیروز بام قهره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 10:1  توسط تیرداد  | 

شخصی بیکار بود، او را گفتند چه میکنی؟!

 اندکی تامل کرد وگفت: هیچی!

منبع گلستان تیرداد، جلد چهاردهم، ص 1562، حکایت سوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 17:43  توسط تیرداد  | 

با اینکه خیلی از تمدن غرب مثل آزادی بیان،آزادی مذهب،آزادی پوشش و..... خوشم میاد ودوسش دارم اما اینو نمیتونم تحمل کنم که تخم مرغ نیمرو رو خالی خالی میخورن !

اونم بدون نون وپیاز!

اونم با قاشق!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 16:19  توسط تیرداد  | 

یعنی چی که الهه منصوریان تو مسابقات آسیایی کارته اولین بازیش رو با قدرت انجام داد؟!

یکی بمن بگه این قدرت کیه؟!

پس این ...چه میکنن؟!!!!

 

 ت ن: فعلا کم میام! درگیرم و کم وقت!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 12:34  توسط تیرداد  | 

قابل توجه ایات عظام و مراجع  محترم وهمه کسانی که دستی در فتوا دارن وبه جای دیگران فکر مینن و احساس میکنن عقلشان کامل هست ودیگران ناقص العقلن! مشگلی دارم که جوابی برایش نمیدارم و آن اینست که یک تراول پنجاه هزار تومنی رو بهم انداختن(لابد اینجا میگین خاک توسرت وحتما بگویید چون حق دارین! از تیرداد بعیده!)

حالا موندم چکارش کنم؟چراضررش رو من بدهم؟ایا حقم است که ضررش را من بدهم؟!آیا...؟!

1-آیا من هم به کسی بندازمش وجلوی ضرررا بگیرم؟!

2-آیا بدمش بانک باطلش کنه ومن ضررش رو بکنم؟!

3-آیا خودم پارش کنم وبازهم ضررش رو خودم بکنم؟!

4-آیا شما چه پیشنهادی دارین ایات عظام ومراجع مورترحم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 9:10  توسط تیرداد  | 

خیلی خوشتیپ! خیلی شیک پوش! وخیلی با ادب سلام میکنه ومیگه: آقا میشه برنامه کلاسی دانشگاه رو واسم بگیری؟

من: باشه! بزارین این سندسمکارتو بنویسم! الان واسطون میگیرم.

منتظر میمونه تا کارم تموم شه!

من:دانشگاتون چیه؟!

اون: علمی کاربردی!

 من: خوب سامانه سجاده! شماره کاربریتون؟!

 اون: شماره کاربری چیه؟!

 من: خوب همون شماره دانشجوییتون؟!

اون: من هنوز دانشگاه نرفتم! اگه بشه بهمن ماه میخوام برم ثبت نام!

من:بعدش:وبعدش: وبعدش: وبعدش: وبعدش اینجوریم:

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 18:34  توسط تیرداد  | 

یاهومسنجرم همیشه روشنه! برا کارم نیازش دارم! یه تعدادی هم ای دی رو ادلیستم هستن که بیشترشون اصلا یادم نمیان مال کیان یا کی هستن! بعضی وقتها اما به ندرت می بینی چراغی روشن میشه ازشون!که الان یه چراغ روشن شد! منم بیکار بودم اون لحظه! بهش سلام کردم ویه گل براش فرستادم! اصلنم بیشتر نمیخواستم ادامه بدم که گفت: میسی(دیگه فهمیدم خانمه اما کیه نمیدونم!)

بعدش گفت:میخوام یه خواهش بکنم! میشه دیگه بمن پیام ندین!

این حرفشو یه جور توهین بخودم حس کردم! اصلا یه حس خیلی بد بهم داد!طوری که الان ناراحتم هنوز!

یعنی کار اشتباهی کردم نمیدونم؟! آخه یه جوری گفت که انگار من هر روز در خونشون مزاحمشم! یا چپ راست بهش زنگ میزنم و براش پیام میفرستم!

 نمیدونم !!!شاید بی ادبی کردم؟! بازم نمیدونم! ولی اصلا خیلی حالم بد شد شد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:48  توسط تیرداد  | 

من از همین جا اعلام میدارم و قبل از مردنم تکذیب مینمایم که تمام حرفایی که توسط صداوسیما بعد از مرگم از طرف من زده میشود واقعیت ندارد ودروغ است!

من نه کنسرتی برای کمک به کودکان مظلوم فلان کشور برگزار کرده ام نه به حزب وگروه خاصی تعلق دارم!!!

 ت ن: یعنی اگه منم یه روز بمیرم کسی برام پست تسلیت میزاره یا اصلا کسی میفهمه؟!البته حالا حالاها هستم!ذوق مرگ نشین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:37  توسط تیرداد  | 

لیست شماره های سیم کارت هایی که دارم پنج برگه آچار میشه! براینکه مشتری اذیت نکنه وهی برم سیم کارتا رو بیارم بریزم جلوش ، تایپشون کردم و چسبوندمشون رو دیوار! دقیقا پنج برگه آچار میشن! حالا مشتری اومده میگه: شماره چی داری؟

میگم: اوناها رو دیوارن!

یه نگاه میکنه و یه جوری میگه: همینان؟! ومیره!(که انگار میخواد یه چندصد تایی بخره!)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 10:23  توسط تیرداد  | 

فکرش را بکنید:

اگر روزی برسد که انسان رباطی بسازد که هم حس داشته باشد وهم تولید مثل کند!

شاید هم ما همان رباطیم؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 17:56  توسط تیرداد  | 

مطالب قدیمی‌تر